كريسمس

يكي ديگه از داستانهايي رو كه پارسال ترجمه كرده بودم و تو وبلاگ قبلي‌ام گذاشته بودم اينجا ميارم. (وبلاگ قبلي‌ام رو بنا به دلايلي پاك كردم!!!)

داشت براي آخرين بار قبل‌از رسيدن اهالي محل، کليسا را وارسي مي‌کرد و گفته بود که بعداز رفتن مردم، راهروها و نيمکت‌ها بايد گردگيري و تميز شوند و کيف‌ها، کتاب‌ها و دستکش‌هاي فراموش‌شده جمع‌آوري شوند و به خانۀ کشيش فرستاده شوند.

ساعت کمي قبل از پنج صبح بود. بيرون، تاريکي بر همه جا رخنه کرده بود و داخل تنها صداي قدم‌هاي کشيش پير زير نور زرد شمع‌هايي که سوسو مي‌زدند و سايه‌هاي روي تاق و صحن سنگي کليسا را تکان مي‌دادند به گوش مي‌رسيد. گاه و بيگاه، پرتو کم‌نوري از شمع بر شيشه‌هاي رنگين پنجره‌ها مي‌درخشيد. هوا سرد بود.

کشيش به اتاق اشياء مقدس برگشت و لحظه‌اي در مقابل صحنه تولد مسيح قدم سست کرد تا به فرزند مسيح اداي احترام کند. روي صحنۀ کوچکي، اين منظره مقدس به نمايش گذاشته شده بود. از ميان در مي‌شد آسمان شب و ستاره‌هايش را ديد که چوپان‌ها را به طويله‌ها مي‌راند؛ چوپان‌ها با حالتي از عشق و احترام وارد طويله مي‌شدند؛ دام‌ها در اصطبل‌هايشان بودند؛ و در وسط آن، خانوادۀ مقدس آخورها را نظاره‌گر بودند.

کشيش ابرو در هم کشيد و خم شد تا به صحنه نزديک‌تر شود. ناگاه فرياد او در کليسا پرتوافکن شد. آخور خالي بود. فرزند مسيح ـ آن عروسک گچي کوچکي که نمادي از عيسي نوزاد بود ـ گم شده بود.

کشيش پير سراسيمه اطراف آخور را گشت و بعد سراغ راهروها رفت. خدمتکار کليسا را صدا زد، بعد کشيش ديگر و بعد تمام کشيش‌ها را. اما هيچکدام توضيحي نداشتند. مدت‌ها در موردش بحث کردند؛ و دست آخر، نگاه غم‌انگيزي به همديگر انداختند و پذيرفتند که نبايد طفره رفت. نماد عيسي نوزاد گم نشده بود؛ بلکه دزديده شده بود.

کشيش مرشد موضوع سرقت را به‌صورت مناسب به حضار اعلام کرد. با صداي خشن اما لرزان از خشم، از ماهيت تکان‌دهنده عمل و از تجاوزي که به حريم مقدسات شده بود سخن مي‌راند. نگاهي خيره به حاضران انداخت، چنانچه گويي مي‌خواست دروني‌ترين افکار تک‌تک آنان را دريابد. او گفت: «فرزند مسيح بايد پيش از پايان روز کريسمس به صحنه تولد مسيح بازگردانده شود.» سپس ساکت از منبر دور شد.

در تمام اجتماعات بعدي، دستوراتش را تکرار کرد اما چه سود. آخور هنوز خالي بود. در پايان بعداز ظهر کريسمس، کشيش پير با صورت خاکستري و قلبي سنگين در خيابان‌هاي زمستاني، غرق در افکار خودش قدم از قدم برمي‌داشت.

در اين هنگام بود که يکي از کوچکترين اعضاي اجتماع خودش را ديد. او پسر کوچک پنج يا شش ساله‌اي به نامش جاني بود. جاني با لباسي مندرس که به‌زحمت مي‌توانست از او در مقابل سرما مراقبت کند، افتان و خيزان در پياده‌رو راه مي‌رفت و با غرور گاري بچگانه کوچکي را پشت‌سرش مي‌کشيد. گاري قرمزرنگ به هديه‌اي مي‌مانست که اول بار بود که استفاده مي‌شود.

کشيش ناگاه به فکر فداکاري‌ها و ايثارهايي که در وراي خريد چنين اسباب‌بازي‌اي بود افتاد؛ چون خانواده جاني خيلي فقير بودند. اينجا بود که گرمايي در درونش احساس کرد و بار ديگر انسانيت در پيش چشمانش تلالو يافت. قدم‌هايش را تند کرد تا کودک را بغل کرد، او را ببوسد و از زيبايي گاري‌اش بگويد. اما وقتي نزديک شد ناگهان به صحنه‌اي برخورد که عقل از سرش پراند. گاري خالي نبود، بلکه نماد مسيح کودک زير پتويي داخل آن بود.

کشيش بيرحمانه کودک را متوقف کرد. به‌سختي او را شماتت کرد. جاني هنوز پسر کوچکي بود و البته مي‌شد اغماض کرد اما به اندازه‌اي بزرگ شده بود که بفهمد دزدي گناه است، و دزدي از کليسا گناهي بس بزرگتر. کشيش با صدايي طنين‌افکن اين را به جاني گوشزد کرد و جاني تنها با چشماني که بي‌گناهي در آن موج مي‌زد خيره به او نگاه مي‌کرد اما چشم‌هاي او ديگر طاقت نياورد و داشت از چيزي که اشک پشيماني بود پر مي‌شد.

بعد از اينکه کشيش بالاخره سخنراني دراز و آتشين خود را به پايان رساند، پسر کوچک با صدايي لرزان گفت: «اما، پدر! من مسيح کودک را ندزديده‌ام. هيچ موقع چنين نبوده‌ام.» آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: «من دائماً دعا مي‌کردم و از او مي‌خواستم براي هديه کريسمس يک گاري قرمز بگيرم ـ و به او قول داده بودم که اگر اين هديه را بگيرم، او اولين کسي خواهد بود که سواريش خواهم داد. و حالا فقط داشتم به قولم عمل مي‌کردم.»

 

منبع: ناشناخته

منتشرشده در:  on آوریل 11, 2008 at 4:32 ق.ظ نوشتن دیدگاه

شناسه لازم برای فرستادن دنبالک به این ورودی: http://msh2007.wordpress.com/2008/04/11/%d9%83%d8%b1%d9%8a%d8%b3%d9%85%d8%b3/trackback/

خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته.

Leave a Comment