وقتي درخت در راستاي معني و ميلاد

بر شاخه‌هاي لخت

پيراهن بلند بهاري دوخت

با اشتياق رفتم به مهماني آئينه

اما دريغ، چشمم چه تلخ تلخ

پاييز را دوباره تماشا كرد

“شعر از عبدالملكيان”

منتشرشده در:  on آوریل 15, 2008 at 5:26 ق.ظ (4) دیدگاه

شناسه لازم برای فرستادن دنبالک به این ورودی: http://msh2007.wordpress.com/2008/04/15/32/trackback/

خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته.

4 دیدگاه Leave a comment.

  1. رسيدن بخیر! ممنون سر زدی. ببینم مگه ناشرت خودش کار ویراستاری را نمی کنه اینجوری بهتر نیس به مسولیت خودش می شه البته ولی خوب فکر نکنم ناشرها پولی برای ویرایش خرج کنن. راستش زن همه اش می شه ويرايشگرشون. باور کن!
    راستی خوشه های آرزو از زیر چاپ در اومد بعد از دو سال انتظار و کلی حذف و سانسور! اگه اهل رمان بودی و خواستی به کسی هدیه ای بدی نمی دونم چقدر خرابش کرده ان ولی بدک نیست. از نشر البرز بیرون می آد می تونی راجع به ترجمه هات هم باآقای علمی حرف بزنی. نشر پدر و مادرداری است فقط خیلی کند کار می کنن. رمان ستاره بخت من هم مجوز بدون سانسور گرفته و در حال چاپ می باشد. این خبر خوبیه رمان دست نخورده بیرون بیاد. راستی به این آدرس بالا هم سر بزن

  2. کجايی رفیق رفتی از چشمه آب بياری مثلا. انشاءالله که خیره.
    با حق!

  3. این بالا آدرس دوم منه. بوک الناز 2. ممنون از کامنت قشنگت. راستش پافشاری من رو قسمت بچگی دختره بود تا بعد از سن پانزده سالگی اش. چون او دیگه تکیه گاه محکمی برای خودش پیدا کرد و مثل بوته بی پناه به دور ساقه اش بپيچد و بالا برود. برای همين دیگر به جزئیاتش نرفتم. نشر کاروان گفته بود که این سوژه ها تکراری ان و نشر ققنوس گفت که ارزش داستانی ندارن و خاطره ان. نظر تو چیه. البته حدود بیست داستان می شن.

  4. در آينه ديدم,
    شکسته دلی و جرعه ای شک
    نشناختمش, شکسته باورش,
    چشم پر اشک خود لرزيدم,
    زان آشنای غريبه در ته آينه
    اينسوی منم,
    تو کيستی آنسوی فتاده در مِه تک
    شعری از خودم تقدیم به شما


Leave a Comment