ادامه از پست خمينيسم (5)
خميني بيشتر آموزشهاي ابتدايي را در شهر مادرياش گذراند. او در اين مدت ابتدا به مكتبخانهاي رفت كه بودجهي آن توسط خانوادهاش تامين ميشد و سپس در كنار اقوام بزرگترش به تحصيل خوشنويسي، عربي و ادبيات فارسي پرداخت. وي در سال 1920 م. (9-1298 هجري شمسي) در سن هجدهسالگي جهت تحصيل الهيات نزد شيخ عبدالكريم حائري معروف به اراك نقلمكان كرد. حائري يكي از مراجع تقليد برجستهاي بود كه شهرتش نه تنها به دليل علم و معرفتش بلكه به خاطر دوريگزيني از سياست بود. او حتي در دههي پرتلاطي 1910 م. (1290 هجري شمسي) نيز كاري به سياست نداشت. در شانزده سال بعد، حائري به مرشد اصلي خميني تبديل شد. بااينحال، اقامت خميني در اراك طولي نكشيد. يك سال بعد حائري به همراه طلابش عازم قم شد تا مدرسهي فيضيه را احياء كند. اين حوزهي علميه در قرن نوزده ميلادي رو به زوال گذاشته بود.
در دههي بعد، قم به مركز علمي اصلي ايران تبديل شد كه از سويي به دليل حضور حائري، از سويي ديگر به خاطر اقامت روحانيون پناهندهي عراقي در آنجا و از سوي ديگر به دليل حمايتهاي مالي رضاشاه از آنجا بود، زيرا انديشمندان مذهبي اين مركز كاري به سياست نداشتند. قم در بيشتر دوران سلطنت رضاشاه آشكارا سكوت اختيار كرد، درحاليكه ساير مراكز مذهبي مانند مشهد گاهوبيگاه مواضع مخالف اشكاري عليه اصلاحات سكولار رضاشاه اختيار ميكردند. يحيي دولتآبادي ـ مورخ و سياستمدار ـ نوشته است كه رضاشاه براي مقابله با رشد جمهوريخواهي، كمونيسم و ساير شكلهاي راديكاليسم از حائري حمايت ميكرد [8]. اين گفته كه قم از گذشتهي دور يك مركز علمي بوده است روايت ساختگياي بيش نيست و اين ادعا كه اين شهر بستر مقاومت در مقابل رضاشاه بود تخيل خودساختهاي بيش نيست.
خميني در دههي 1920 (1300 هجري شمسي) نه تنها نزد حائري بلكه در محضر ساير روحانيون برجسته شامل ميرزا محمدعلي، حاجي سيد محمدتقي خوانساري، سيدعلي يسابي كاشاني و مهمتر از همه، ميرزا محمدعلي شاهآبادي به تحصيل علم پرداخت. شاهآبادي يكي از مراجع اصلي و برجستهي موضوع مناقشهآميز عرفان بود. خميني حدود شش سال در محضر ايشان بود. عرفان به اين خاطر محل مجادله بود كه ادعا ميكرد معتقدان واقعي را مستقيماً به خدا پيوند ميدهد و به اين ترتيب بنيانهاي دم و دستگاه روحانيت را تضعيف ميكرد. آقامحمد بهباني ـ مجتهد برجستهي قرن نوزده ـ چنان مخالف عرفان بود كه به «صوفيكش» شهرت داشت.
پينوشت:
[8] يحيي دولتآبادي، حيات يحيي (تهران: انتشارات ابنسينا، 1949)، جلد 3، صص 89-287.
[...] ادامه از پست «خمينيسم 6» [...]
سلام رفیق. اینقدر دیر سر می زنی که دلم تنگ می شه. از این قضیه خواستگاری ات هم که راس باشه دلم گرفت.
در مورد سیاهی قالب باید بگم عوضش کرده بودم منتها عکس رو متن بود اینو موقتی گذاشته ام تا یکی برام جورش کنه فعلا امتحان داره. مرسی از ارتباطی که با ترن عمر برقرار کردی این شعرو در جشن صد سالگی نیما در مراسمی در کپنهاک نوشته بودم خیلی ها تحت تأثیر قرار گرفته بودند این بود و بانوی تسلیم
بد نیس دوباره بخونیش خوشت می اد حتما.
راستی کارها چطوری پیش می ره. ترجمه را می گم. باید ایران اومدم سی دی رمان گم شده ام را پیدا کنم شاید تونسیم کاری برای ترجمه اش بکنم بقول معرون نون توش هس.
راستی ممنون که خوشه هارو خریدی. می دونی که شعرگونه هاش از خودمه.
پیش خودم فکر کردم عسل و سیروس کیه.
وقتی این رمان را خوندی یه رازی برات فاش می کنم چون دوست شده ایم.
اما الان خیلی زوده………………
در ضمن من هم گاهی اخر رمان را می خونم وقتی حوصله ندارم یا اولش زیادی کش می اد یا زیاد مهیجه و نمی تونم صبر کنم. راستی وارطان تو بیس سال قبل کجا بودی…………
سیروس بنا به دلایلی از عروسی با عسل منصرف می شه. او هم نمی تونه عشقش را فراموش کنه برای فرار از خودش با پناهنده ای ازدواج می کنه و می اد خارج بعدا می فهمه سیروس ازدواج کرده خیلی غصه می خوره. روزی هم ایران که می اد می بیندش. با هم حرف می زنن. سیروس پیرتر شده تو یه تصادف زن و بچه اش را از دست داده و خودش هم مدت کما بوده
به عسل پیشنهاد ازدواج می ده و طلاق گرفتن از شوهرش. شنیده بوده که با شوهره اختلاف داره.
عسل یه پسر داره. از بدبختی سیروس خوشحال و ناراحت می شه ولی پیشنهادشو قبول نمی کنه. برمی گرده خارج و از شوهرش جدا می شه. .. روزهایی است که شروع به نوشتن خاطراتش می کنه سیروس به او زنگ می زنه و می خواد بیاد خارج. با زن حدیدش اختلاف داره. یه پسر و دختر هم داره تازه می دونی که دوباره عروسی کرده… به سر عسل می زنه که ازش انتقام بگیره و زندگیش رو از هم بپاشه اما درگیر داستان همسایه ایرانی می شه که تازگی با زن اشنا شده. خلاصه یه جوری کوتاه می اد و از خر شیطان پیاده می شه. شوهر عسل نمی خواد طلاق روحی بده از او هنوز نگذشته… پنهانی از ایران برمی گرده سوئد و سراغ عسل. پسرش را ایران برده و پنهان کرده.
بهانه مهریه را می گیره زیر طلاقنامه ایرانی را امضا نکرده… با هم مجادله دارن عسل پسرش را می خواد و شوهرش کوتاه نمی اد. ضربه ای که می زنه. با دوست تازه عسل رو هم می ریزه او هم با شوهرش اختلاف داشته. با هم راهی امریکا می شن ولی زنک نمی دونسه که مرد همراهش عسل را مسموم کرده. جنازه عسل در خانه اش پیاده می شود توسط شوهر همین زنک که دوست سابق شوهر عسل هم بوده.
شوهر عسل و ان زن با اتهام دزدیدن بچه خودش در فرودگاه امریکا دستگیر می شن
جنازه عسل ایران فرستاده می شه. سلمان اذر و سیروس سر خاک عسل همدیگه رو می بینن رمان با شعری که از عسل بجا مانده تموم می شه.
وارطان عزیز رمان چند صفحه در اومده. شنیده ام مقدار زیادی از ان حذف شده ولی کجایش نمی دانم هنوز ندیدمش
در ضمن تا اخر داستان واقعی است غیر از موارد ریز و پیزی.
در حقیقت این را هم بگویم که شوهر عسل می خواسته او را بکشد اما موفق نمی شه. می توانم بگویم اکنون جسم عسل هنوز زنده اس اما شوهرش روح او را با ترورهایش می کشد. سیروس هنوز عاشق اوست و دورا دور حسرتش را می خورد.
می بینی که رمان های من اکثرا دستمایه واقعی دارن.
اگر از این خوشت اومد ستاره بخت و با من بمان و قلب دروغ نمی گوید را که قراره تک تک بیرون بیان را بخون.
می خوام با رو راستی نظرت را به ام بگی بدم نمی اد من از تغییر و چلنج خوشم می اومد قربانت تا بعد…