خسروي ما

وقتي خبر درگذشت خسرو شكيبايي عزيز را شنيدم انگار با پتك به سرم كوبيدند. من نه كاري به بازي‌هاي خسرو دارم، نه كاري به فيلم‌هايش. من خسرو شكيبايي را به خاطر اينكه خسرو شكيبايي بود دوست داشتم. نوار نامه‌هاي او زماني به دستم رسيد كه 18 ساله بودم و مثل همه‌ي 18 ساله‌ها عاشق. و من عاشق دختر همسايه بودم. نامه‌ها را گوش مي‌كردم و در عالم عاشقانه‌ي خودم سير مي‌كردم. من از آن موقع كه مهرباني را شنيدم بود كه خسرو شكيبايي در قلبم جا گرفت. ولي امروز وقتي فكر مي‌كنم خسرو رفته احساس مي‌كنم يكي از نزديك‌ترين كسانم را از دست داده‌ام. كاش شاعر بودم و مي‌توانستم شعري براي خسرو بگويم.

منتشرشده در:  on جولای 21, 2008 at 6:40 ق.ظ ۱ دیدگاه

علت تغييرنام وبلاگ

موقعي كه اولين بار مي‌خواستم وبلاگ راه بياندازم خيلي به عنوانش فكر كردم. آن موقع بيشتر دنبال اين بودم كه داستان كوتاه ترجمه كنم و توي وبلاگ بذارم. با توجه به علاقه‌اي كه به شاعر فقيد احمد شاملو داشتم عنوان «وارطان سخن بگو» را از شعر «وارطان» او گرفتم. وارطان يك كلمه‌ي تركي به معناي «پرحرف» هستش و شاملو در آن شعرش كه خطاب به وارطان سالاخانيان است از وارطان مي‌خواهد كه سخن بگويد چراكه در مرز اعدام قرار دارد. و چقدر عجيب است زماني كه عاجزانه از پرحرف درخواست كنيم سخن بگويد: «وارطان سخن بگو».

اما به يك باره از دست داستان‌هاي كوتاه ايده‌آليستي خسته شدم و به اين خاطر كه از دست همه چيز و همه كس خسته شده بودم وبلاگ اولم را كلاً حذف كردم. ولي با گذشت زمان مجدداً وبلاگ را راه انداختم ولي اين بار از ترجمه‌ي داستان‌هاي كوتاه دست كشيدم و به همين دليل به‌نظرم رسيد كه عنوان «وارطان سخن بگو» ديگر مناسب وبلاگ نيست. دنبال عنوان مناسب‌تري مي‌گشتم كه اخيراً شعري از يكي از دوستان شاعر خواندم به نام «قبيله‌ي خواب». به نظرم تعبير بسيار زيبايي آمد. قبيله‌اي كه در خواب است. و اين حكايت مردم ايران‌زمين امروز است كه تو گويي به خواب زمستاني فرو رفته‌اند. پس همين عنوان را براي وبلاگم برگزيدم.

منتشرشده در:  on at 6:18 ق.ظ (2) دیدگاه