وقتي خبر درگذشت خسرو شكيبايي عزيز را شنيدم انگار با پتك به سرم كوبيدند. من نه كاري به بازيهاي خسرو دارم، نه كاري به فيلمهايش. من خسرو شكيبايي را به خاطر اينكه خسرو شكيبايي بود دوست داشتم. نوار نامههاي او زماني به دستم رسيد كه 18 ساله بودم و مثل همهي 18 سالهها عاشق. و من عاشق دختر همسايه بودم. نامهها را گوش ميكردم و در عالم عاشقانهي خودم سير ميكردم. من از آن موقع كه مهرباني را شنيدم بود كه خسرو شكيبايي در قلبم جا گرفت. ولي امروز وقتي فكر ميكنم خسرو رفته احساس ميكنم يكي از نزديكترين كسانم را از دست دادهام. كاش شاعر بودم و ميتوانستم شعري براي خسرو بگويم.
شناسه لازم برای فرستادن دنبالک به این ورودی: http://msh2007.wordpress.com/2008/07/21/%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88%d9%8a-%d9%85%d8%a7/trackback/
خوراک RSS دیدگاههای این نوشته.
گلچين روزگار عجب با سليقه است ميچيند آن گلي كه به دوران نمونه است.
“روحش شاد”
وارطان: و واقعا باسليقه است. ولي كاش نمونهي ما رو با خودش نميبرد