چيزي كه خميني در «كشفالاسرار» شديداً به دنبالش بود اين بود كه سلطنت به دين احترام بگذارد، از روحانيون بيشتري در مجلس استفاده كند و اطمينان حاصل كند كه قوانين حكومتي تناقضي با قانون شرع نداشته باشند. به اعتقاد او، قانون شرع براي درمان بيماريهاي اجتماعي نسخههايي دارد و روحانيت بهويژه فقها كه متخصص در قانون شرع هستند همچون طبيبان آموزشديدهاي هستند كه دانش لازم براي درمان اين بيماريهاي اجتماعي را دارند. [15] حتي با اينكه خميني در «كشفالاسرار» خواستههاي محدودي داشت، اما پيروان او بعد از انقلاب مدعي شدند كه تمام اعتقادات محوري وي در اين رساله طرح شده بود. [16] اما اگر كسي در پي يافتن مباحث مهمي نظير انقلاب، جمهوري، شهادت، مستضعفين و حتي ولايت فقيه در اين رساله باشد به هيچ نتيجهاي نخواهد رسيد و جستجوي اين مباحث دراين رساله كار بيهودهاي خواهد بود.
خميني در دهههاي 1940 (1320 ه.ش.)، 1950 (1330 ه.ش.) و 1960 (1340 ه.ش.) نسبت به دولت ديدگاههايي سنتي داشت. حتي در سال 1963 (1342 ه.ش.) كه بهعنوان ضدرژيمترين روحاني ظهور كرد، خواهان انقلاب يا براندازي سلطنت نبود. بلكه شاه را به خاطر تجاوزات سكولار و ضدملي؛ تبديل شدن به ابزار ناآگاه «توطئة امپرياليسم ـ يهود»؛ دادن اجازة شركت در انتخابات محلي به زنان؛ دادن اجازة سوگند خوردن به كتابهاي مقدس غيراز قرآن به شهروندان؛ هتكحرمت روحانيون با دادن عنوان «مرتجعان سياه»؛ لگدمال كردن قوانين مشروطه؛ اختصاص سمتهاي بالا به بهاييها؛ طرفداري از اسرائيل عليه اعراب و درنتيجه موجبات ترويج اين ايده را فراهم كردن كه «برادران سنّيمان تصور كنند شيعيان درواقع يهودي هستند»؛ و «تسليم شدن» در مقابل دلار قدرتمند با معاف كردن نيروهاي نظامي امريكا از قوانين ايران مورد انتقادات شديد قرار داد. او اعلام كرد «اينك يك آشپز امريكايي ميتواند رهبران مذهبيمان را ترور كند يا شاه را زير ماشين بگيرد بدون اينكه نگران قوانين ما باشد». [17]
اين اتهامات بيشتر به صورت يك هشدار مطرح شدند تا بهصورت يك تهديد انقلابي. خميني بار ديگر به مخاطبينش يادآور شد كه امام علي خليفهها را پذيرفته بود. [18] او از اينكه شاه به بدرفتاري با روحانيون ادامه ميداد ابراز «تاسف عميق» كرد و روحانيون را بهعنوان «پاسداران واقعي» اسلام توصيف كرد. [19] او تاكيد كرد كه دوست داشت شاهِ جوان، اصلاحات را بهگونهاي انجام دهد كه به همان راه پدرش يعني تبعيد منتهي نشود. [20] حتي در سال 1965 (1344 ه.ش.) و پساز اخراج خودش، باز هم سلطنتها را مشروع ميدانست. او در يكي از نادر اعلاميههايش در اواسط دهة 1960 (1340 ه.ش.) شاهان مسلمان را به همكاري با جمهوريهاي مسلمان عليه اسرائيل تشويق كرد. [21]
خميني از اواخر دهة 1960 (1340 ه.ش.) به بعد بود كه مفهوم تازهاي از دولت يا جامعه را تدوين كرد. مشخص نيست كه چه نوع نفوذهاي روشنفكري منجر به اين تغيير شد. خميني خود تمايلي به پذيرش تبيين برداشتهاي نو نداشت. او عادت به نوشتن پاورقي و مشخص كردن منابع و مآخذ نداشت، بهويژه اگر اين منابع خارجي يا سكولار بودند. نكتة مهم اينجاست كه در سالهاي بحراني 1965-1970 (1344-1349 ه.ش.) زمانيكه در تبعيدگاه خود در نجف در حال تدوين اين ايدههاي جديد بود، آشكارا سكوت اختيار كرده بود و كمتر مصاحبه ميكرد، موعظه ميكرد و يا اعلاميه صادر ميكرد.
بنابراين تنها ميتوانيم درمورد منشاء ديدگاههاي جديد او گمانهزني كنيم. شايد يكي از خاستگاههاي اين ديدگاههاي خميني، انديشمندان الهيات شيعه در نجف است كه در زمان مبارزه با حزب كمونيست، مفاهيم جديدي را پرورش ميدادند و همزمان هواداران بسياري در ميان شيعيان عراق داشتند [22]. اينان بيشتر طلاب ايراني و جوان خميني بودند كه بيشتر از طبقة متوسط پايين آمده بودند [23] و شايد تحت تاثير نويسندة تودة سابق به نام جلال آلاحمد بودند. رسالة آلاحمد تحت عنوان «غربزدگي» پيشتاز تلاشهاي دهة 1960 (1340 ه.ش.) در جستجوي ريشههاي اسلام بود. [24] در واقع، آلاحمد تنها نويسندة معاصري بود كه از سوي خميني مورد تحسين قرار گرفت. حتي با اينكه آلاحمد به طرفداري از بازگشت اسلام شهرت داشت، اما در آثار او ميتوان رگههاي قوياي از ماركسيست را يافت. وي در آثارش جامعه را از دورنماي طبقاتي مورد تحليل قرار داده است.
شايد ديدگاههاي ساير روشنفكران ايران عليالخصوص مجاهدين، كنفدراسيون دانشجويان تبعيدي ايران و نويسندة راديكال، علي شريعتي (كه تمام آنان شديداً تحت تاثير ماركسيسم معاصر بهويژه كاستروئيسم و مائوئيسم بودند) نقش زيادي در گذار خميني به كنشگرايي سياسي و ورود به فعاليتهاي سياسي داشتند. [25] خميني در يك مرحله، ناخواسته به نقش روشنفكري راديكال پي برد. او در انتقاد از همكاران غيرسياسياش اظهار داشت كه «شرمآور» است كه روحانيت تا زماني كه با اعتراضات دانشجويان «بيدار شد» «خواب» بود. او تاكيد كرد: «ما نميتوانيم ساكت باشيم و منتظر باشيم كه دانشجويان ما را مجبور به انجام وظايفمان بكنند.» [26] بعدها يكي از پيروان خميني اعتراف كرد كه جنبش پارتيزاني دانشجويان «تاثير عميقي بر مردم ايران گذاشت» و امام را بر آن داشت كه مكاتباتش را با كنفدراسيون افزايش دهد تا بتواند نفوذ ماركسيسم را مهار كند. [27]
همچنين بايد به اين نكته دقت كرد كه خميني ايدههاي جديدش را زماني تبيين كرد كه تنشهاي اجتماعي در ايران بهشدت رو به افزايش بود. سيل دهقانان به سوي بيغولههاي شهرها روان بود. تجار كوچك از سوي كارآفرينان ثروتمندي كه با دولت مركزي ارتباط داشتند و همچنين از سوي شركتهاي چندمليتي احساس خطر ميكردند. خميني اعلام كرد: «سرمايهداران امريكايي نقشه گرفتن منابع طبيعي ايران را دارند.» [28] حتي مهمتر از آن اينكه دولت پهلوي كه با درآمدهاي نفتي تقويت و تحكيم شده بود بهآهستگي در حال تجاوز به دمودستگاه روحانيت بهويژه حوزههاي علميه، مراكز چاپ و نشر و موقوفات ارضي آنها بود. يكي از روزنامههاي مخالف هشدار داد كه «دولت دارد دين را ملي ميكند.» [29] اگر آنچه باعث شد خميني ديدگاههايش را تغيير دهد قابلبحث باشد، اما خود تغييرات جاي بحث ندارند. او در اوايل سال 1970 (1349 ه.ش.) با ارائة جلسات درس معروف خود تحت عنوان «ولايت فقيه: حكومت اسلامي» سكوت طولانيمدتش را شكست. وي در اين جلسات آشكارا اعلام كرد كه اسلام ذاتاً با تمام اشكال سلطنت ناسازگار است و اين بحث را مطرح كرد كه سلطنت يك نهاد «كفر» است كه امويان «مستبد» آن را از امپراطوريهاي روم و ساساني برداشت كردهاند. همچنين بحث كرد كه پيامبران قديم بهويژه موسي با فراعنه مخالف بودهاند زيرا معتقد بودند كه عناوين سلطنتي آنها اهريمني هستند؛ و امام حسين پرچم طغيان در كربلا را به اين خاطر برافراشت كه در اصل مخالف سلطنت موروثي بود. خميني همچنين ابراز داشت كه سلطنتها بهمنزلة طاغوت، شرك و مفسدفيالارض هستند. حضرت محمد اعلام كرد كه «ملكالملوك» منفورترين نام ازنظر خداوند متعال است ـ خميني چنين تفسير كرد كه اين عنوان معادل شاهنشاه است.
خميني اصرار داشت كه وظيفة مقدس مسلمانان مخالفت با تمام اشكال سلطنت است. آنان نبايد با سلطنت همكاري كنند، به آنها متوسل شوند، به ديوانسالاري پول بدهند يا براي حفاظت از خودشان دست به تظاهر بزنند. بلكه وظيفه دارند كه عليه سلطنت قيام كنند. او اضافه كرد كه بسياري از سلاطين مجرم، ستمگر و عوامل قتل عام بودهاند. او در سالهاي آخر تاكيد ميكرد كه تمام سلاطين بدون هيچ استثنايي (ازجمله شاه عباس كه معروفترين شاه صفوي شيعه بود و انوشيروان كه جزو حكمرانان باستاني ايران است و معمولاً با نام «عادل» خطاب قرار ميگيرد) كاملاً ستمگر و غيرعادل بودهاند. [30]
خميني در محكوميت سلطنت دلايل متعددي براي اثبات اينكه فقها حق آسماني براي حكمراني دارند، ارائه كرد. [31] او فقها را از ساير اعضاي روحانيت ارشد كه در موضوعات ديگري چون الهيات و تاريخ تخصص داشتند، كاملاً جدا كرد. تفسير خميني از اين دستور قرآن كه «از كساني در ميانتان كه قدرت دارند، اطاعت كنيد» اين بود كه مسلمانان بايد از فقها پيروي كنند. پيامبر حق (و اختيار تام) هدايت و نظارت بر جامعه و همچنين تفسير و اجراي قوانين ديني را به امامان ارزاني كرد. امام دوازدهم با غيبت خود، اين اختيار تام را به فقها سپرده است. آيا اين نبود كه امام علي فرمان داد «تمام پيروان از جانشينانش اطاعت كنند»؟ آيا توضيح نداد كه منظور از «جانشينان» «آناني هستند كه اظهارات و سنتهاي مرا منتقل ميكنند و آنها را به مردم آموزش ميدهند»؟ آيا اين نبود كه امام هفتم از فقها به عنوان «دژ اسلام» ياد كرده و آنان را تحسين كرد؟ آيا اين نبود كه امام دوازدهم به نسلهاي بعد دستور داد از كساني اطاعت كنند كه آموزههاي او را ميدانستند زيرا آنان نمايندگان او در ميان مردم هستند همچنان كه او نمايندة خدا در ميان معتقدان بود؟ آيا اين نبود كه پيامبر خود اعلام كرد كه معرفت به بهشت ختم ميشود و «مردان معرفت» بر انسانهاي عادي ارجحيت دارند همانگونه كه ماه كامل بر ستارگان ارجحيت دارد؟ آيا اين نبود كه خداوند قانون ديني را براي هدايت بشر، حكومت را براي اجراي قانون ديني و فقها را براي درك و اجراي اين قوانين خلق كرد؟ خميني نتيجه گرفت كه «ميزان اختيار» فقها همچون پيامبر و امام است؛ و عبارت ولايت فقيه يعني اختيار بر تمام معتقدان، معتقداني كه همگي نياز شديد به قوانين ديني دارند. به عبارت ديگر، سرپيچي از فقها همچون سرپيچي از خدا است.
خميني هنگام عرضة «ولايت فقيه» شنوندگان را برحذر داشت كه ممكن است اين «اسلام واقعي» به نظر «عجيب» بيايد. [32] بهرحال، پندارهاي غلطي كه قرنها طي توطئة يهوديان، امپرياليستها و سلطنتطلبان اشاعه يافته بودند، صدمات سنگيني بر جاي گذاشته بودند. احاديث مهم اشتباه تفسير شده بودند. واژة «فقيه» از نقلقولهاي مهم حذف شده بود. مقامات حكومتي بهصورت نظاممند اين برداشت را اشاعه كرده بودند كه روحانيت را تنها بايد در محدودة حوزههاي علمي ديد و نبايد در عرصة سياست بحثانگيز از آنها چيزي شنيد به حدي كه عبارت حياتي «ولايت فقيه» تحريف شده بود و تنها به پاسداري روحانيت از بيوهها، يتيمها و معلولان ذهني محدود شده بود. خميني به شنوندگانش يادآور شد كه روحانيت به رغم اين موانع در بحرانها براي محافظت از اسلام و ايران در مقابل امپراليسم و بيداد سلطنت قيام كرده است: در بحران تنباكو در سال 1891 (1270 ه.ش.)؛ در انقلاب مشروطه در سال 1906 (1285 ه.ش.)، در روزهاي تيرة حكومت رضاشاه و البته در قيام ژوئن 1963 (خرداد 1342 ه.ش.) عليه محمدرضاشاه. خميني تاكيد كرد كه به طور كلي روحانيت در اين بحرانها «خودآگاهي ملي» را زنده نگه داشت و همچون «دژ استقلال» محكم در مقابل امپرياليسم، سكولاريسم و ساير «ايسمهاي» وارداتي غرب ايستادگي كرد. [33]
ادامه دارد
پينوشتها:
[15] همان، ص 195.
[16] وجدي، سرگذشتهاي ويژه، ج 4، ص 121.
[17] درخصوص سخنرانيها و اعلاميههاي خميني در اين سالها، بهويژه سالهاي 1962 تا 1964 بنگريد به روحاني، نهضت امام خميني، ج 1، صص 142-735؛ جبهه آزادي خلق ايران، خميني و جنبش، صص 1-35.
[18] روحاني، نهضت امام خميني، ج 1، ص 195.
[19] همان، ص 198.
[20] همان، ص 458.
[21] همان، ج 2، ص 159.
[22] يكي از اين انديشمندان الهيات، آيتاله محمدباقر صدر بود كه با انتشار رسالهاي تلاش كرد ثابت كند كه اسلام نظرية اقتصادي راديكالي دارد و اين نظريه برتر از تمام نظامهاي تفكري ديگر ازجمله سوسياليسم است. با اينكه خميني و باقر صدر روابط خوبي نداشتند، اما دانشجويان خميني در نجف آشنايي كامل با آثار باقر صدر داشتند. بنگريد به اخوانتوحيدي (نام مستعار)، در پس پردة تزوير (پاريس: بينا، 1984)، صص 111-113.
[23] E. Hooglund, “Social Origins of the Revolutionary Clergy,” in The Iranian Revolution and the Islamic Republic, ed. N. Keddie and E. Googlund (Syracuse: Syracuse University Press, 1986), pp. 74-90.
[24] درخصوص آلاحمد بنگريد به
R. Mottahedeh, The Mantle of the Prophet (New York: Simon and Schuster, 1985), pp. 287-315.
[25] طرفداران مهدي بازرگان مدعي بودند كه طرفداران خميني تحت تاثير روشنفكران راديكال قرار داشتهاند. بنگريد به نهضت آزادي ايران، مواضع نهضت آزادي دربارة انقلاب اسلامي (تهران: انتشارات نهضت آزادي، 1982)، ص 143.
[26] خميني، ولايت فقيه، صص 177-179.
[27] وجداني، سرگذشتهاي ويژه، ج 1، ص 99.
[28] ا. خميني، اعلاميه، خبرنامه، سپتامبر ـ اكتبر 1970.
[29] مجاهد، 28 فوريه 1975.
[30] ر. خميني، سخنراني، اطلاعات، 2 دسامبر 1985.
[31] خميني، ولايت فقيه، صص 76-127.
[32] همان، ص 85.
[33] ر. خميني، سخنراني، اطلاعات، 16 ژوئن 1981. بنگريد به اطلاعات، 10 ژانويه 1981؛ و كيهان هوايي، 1 مارس 1989
شناسه لازم برای فرستادن دنبالک به این ورودی: http://msh2007.wordpress.com/2009/04/16/%d8%ae%d9%85%d9%8a%d9%86%d9%8a%d8%b3%d9%85-16/trackback/
خوراک RSS دیدگاههای این نوشته.
[...] خمينيسم (17) ادامه از «خمينيسم 16» [...]
تا اینجا که به نظر میرسد نویسنده بیطرفانه قضاوت کرده است. باید تا آخر بخوانم
البته اینکه به مرور زمان نظرات امام تغییر کرده است این به نظر من طبیعی است و اشکالی ندارد
ممنون از زحماتی که میکشید
موفق باشید
امیدوارم فرصت کنید مطلب را کامل ترجمه کنید
مرتب و با حوصله میخوانم
خسته نباشید
وارطان: متشكرم از پيگيري مطلب و ابراز نظرتان.
[...] [ادامه دارد] [...]