در مورد شاملو بسيار گفته و بسيار نوشتهاند اما من نميتوانم به خود اين اجازه را بدهم كه از او سخن بگويم كه حتي تحسين او از جانب من، به اعتقادم توهيني است به اين شاعر بزرگ آزادي. امروز كه شعرهاي گذشته (و شايد گذشته دور) شاملو را ميخوانيم بيشتر با آنها احساس قرابت ميكنيم؛ امروزي كه «مزد گوركن از آزادي آدمي» افزونتر شده است و امروزي كه «عشق رطوبت چندشانگيز پلشتي» شده است و امروزي كه «نبايد به انديشيدن خطر» كرد. بياييد «خدا را در پستوي خانه نهان» كنيم. و امروز است كه بايد همصدا فرياد كنيم «اي خداوندان ظلمآيين ظلمت دوست، از بهشت گندتان ما را جاودانه بينصيبي باد».
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد