روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد …
یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام دادهای.
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند.
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت.
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند..
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است.
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات بشكنه.
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد…!!
اقای علی سعید عزیز : یا من مطلب را درست نفهمیدم , یا نوشته سوررئالیستی نوشته شده ومن نمیفهمم و یاشما دقت در خوندنش نکردین غیر ازاینه منو روشن کنید . کسی تو چاه افتاده ادمای گوناگون با موقعیت اجتماعی گوناگون باهاش به نوعی همدردی کردن فقط بیسواد بوده که دردشواصلیش که از چاه بیرون نجات یافتنه, رو علاج کرده ؟غیر از اینه ؟ شما داستان را بشکافید.
پس دانش اموزان نتیجه میگیریم که بیسوادیست که بهترین درمانگر جامعه ست و باید دراین راه کوشا باشیم .
na danesh amoze tanbal.
natije migirim ke bi sho’orist ke dardaye jamearo ziad mikone
khili mana dasht,afarin be nevisandeh
جالب بود