حكايت افتادن مردي در چاه

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد …

یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده‌ای.

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند.

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت.

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند..

یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است.

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات بشكنه.

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد…!!

منتشرشده در: on نوامبر 2, 2009 at 8:32 ق.ظ یک نظر بنویسید

من اعتراف مي‌كنم …

ازطريق ايميل متني از سوسن شريعتي با همين عنوان پست برايم ارسال كرده‌اند كه واقعاً حيفم آمد به طور كامل اينجا منتشرش نكنم.

 

من اعتراف مي‌کنم…
ديروز جواني از همان نسلي که سومش مي‌خوانند مرا متهم کرد.متهم به جرائمي که تا ديروز من ديگران را به آنها متهم مي‌کردم. دردناکتر از هر شلاقي، چنان بي‌امان و پيگير تا در نهايت از من اقرار بگيرد، تا اعتراف کنم به جرائمم، تا از آن عرش کبريايي تجربه بيايم پايين، تا آن خلل ناپذيري پرطمأنينه «خود-آگاه-پنداري» متزلزل شده باشد. تحليل کردم و شلاق زد. تفسير کردم و باز شلاق زد.آنقدر گفتم و زد تا اينکه مجبور به اعتراف شدم. اعتراف؛ مگر نه اينکه باز کردن دست خود است در برابر نگاه ديگران. جرمم اين بود که سکوت کرده‌ام و مجازاتم اينکه به صداي بلند دلايلش را اعتراف کنم. آيا کسي مي‌تواند گريبان مرا بگيرد که چرا در ملأعام به خودت ناسزا مي‌گويي. چرا افکار عمومي را نسبت به خودت مغشوش مي‌کني؟ چرا نظم عمومي را در هم مي‌ريزي يا مثلا پا را از گليم قانون فراتر مي‌گذاري؟

نقد به ديگري –از ما بهتران- که جرم باشد، ناسزا گفتن به خود که ديگر اشکالي ندارد. اصلا چرا معطل ضرب و زور شوم براي نقد خود، براي اعتراف. فقط به اعترافي مي‌شود اعتماد کرد که داوطلبانه باشد. با اين وجود اگر نبود شلاق‌هاي آن جوان من هرگز حاضر به اعتراف نمي‌شدم. آن نسل سومي مي‌دانست براي گرفتن اعتراف بايد بر کدام نقاط ضرباتش را فرود آورد. من اعتراف مي‌کنم که از اين نسل رو دست خورده‌‌ام.‌اي کاش همان آدم قبلي باقي مي‌ماندم و از خير و شر راي دادن مي‌گذشتم. من که سال‌هاست به حرف هم نسلي‌هايم گوش نمي‌کنم، اين بار اختيارم را دادم دست جوانان. يک پروسه طولاني روحي- رواني طي شد تا يکسري عادت‌هاي جديد را بگذارم بيايد و بنشيند بر سر رفتارهاي پيشين. مدت‌هاي مديد، رفت و آمد کردم با واقعيت، معاشرت کردم با جوانترها، با کم‌حافظه‌ها، تا استعداد نفوذپذيري را در خود احيا کنم.گذاشتم تحت‌تاثير قرار بگيرم. با خودم گفتم خيلي افتخار ندارد غير قابل نفوذ بودن. اصولگريي‌ام را گذاشتم بيايد و قرار بگيرد در گفت‌وگو با امر ممکن. هزار جور آکروباسي ذهني و فکري وعاطفي را از سر گذراندم تا بتوانم با قرائتي جديد و به روز، آن اصول اوليه مقدس را رنگ و بوي زندگي و روزمره بدهم تا به تاريخ سپرده نشود. تا وقتي يکي از جوانان مرا متهم به عتيقه بودن و زنداني خاطرات و روياها بودن کرد، با طراوت و سرخوشي خلافش را ثابت کنم. پاي صندوق رفتم تا اگر قرار به نقد بود و شکايت، کسي خرده نگيرد: «به تو چه ! تو که راي ندادي». چه اشتباهي! اگر راي نمي‌دادم امروز مي‌توانستم بگويم: «به من چه، من که راي ندادم». اما راي دادم و چنان سرخوش و هيجان زده از اين مشارکت، از اين همرنگ جماعت شدن، از اين دگرديسي عميق و طولاني که اصلا به بعدا فکر نکردم. بعدا؟ به تنها چيزي که فکر نکرده بودم همين بعدا بود. بعدا يا راي من به کرسي مي‌نشست يا راي ديگري. با خودم گفتم در هر دو صورت من همان کار هميشگي يک شهروند منتقد را خواهم کرد: فضولي، نقد، پرسش و…ديگر هيچ کس به من نخواهد گفت: به تو چه؟ يا تقصير همين شماها بود. من بازيچه شدم، بازيچه يک اميد و حالا همين نسلي که سومش مي‌خوانند گريبان مرا گرفته است که چرا به بازي ادامه نمي‌دهي. اگر راي نمي‌دادم امروز کسي گريبان مرا نمي‌گرفت که چرا پيگيري نمي‌کني. من همه جور پيگيري را مي‌شناختم به جز پيگيري راي. راي دادن مرا ملتزم مي‌ساخت و همين التزام مرا مکلف مي‌کرد و همين تکليف مرا محتاط مي‌کرد. با اين وجود همه را پذيرفتم. با خودم گفتم اشکالي ندارد تازه شده‌اي رئاليست، خداحافظ اتوپيا. تازه شده‌اي رفرميست، خداحافظ راديکاليسم. تازه شده‌اي قانونگرا خداحافظ… اصلا در مخيله سياسي- عقيدتي‌ام حتي براي يک لحظه نمي‌گنجيد که راي دادن بشود اقدامي پر مخاطره و يا حداکثري. پافشاري بر سر آرزو و آرمان و اصول را مي‌دانستم، اما پيگيري سرنوشت راي جزو عادت‌هاي ما هيچ‌گاه نبوده است. راي دادن به کانديداهاي مورد تاييد نظارت استصوابي تاييد نظام محسوب مي‌شد اما نقد نظام؟ فکرش را نمي‌کردم. احتمالا همين جرم است که مرا از نشان دادن واکنشي ترسانده است. تازه داشتم به قانونگرايي و ترس از قانون و هراس از مجرميت عادت مي‌کردم که ناگهان قانونگرايي شد خطرناک. شايد به همين دليل است که خلاف همگان که اين روزها فعالند –چه معترض باشند چه سر مست از پيروزي- اين منِ شهروندِ ملتزم ِ نورسيده مانده است روي دست خودش. از فرداي انتخابات زبانم بند آمده است، همه پرسش‌هايم شده است دود و هرگونه قدرت عکس‌العمل را از دست داده‌ام. نه مي‌توانم به عادت‌هاي اوليه‌ام برگردم، نه ديگر قادر به گره کردن مشتم، پيگيري سرنوشت راي را هم نمي‌دانستم شدني است، شدني هم باشد مي‌گويند در خيابان‌ها نمي‌شود، مجراي قانوني هم که بر روي من بسته است، بالاي پشت بام هم که نمي‌توانم بروم، تيري در تاريکي و… اگر بگويند اغتشاشگر؟ من تازه شده‌ام شهروند. و حالا اعتراف مي‌کنم که مي‌ترسم: اين روزها همگي چون راي داده‌اند فعالند- معترض باشند يا سرمست از پيروزي -و من بر عکس درست از وقتي راي داده‌ام شده‌ام خانه‌نشين و ناتوان از هر گونه واکنشي. از وقتي راي داده‌ام – مثل اين است که – محتاط‌تر شده‌ام، ترسو‌تر شايد. آيا معناي قانونگرايي و التزام به آن، همين احتياط نيست؟ همين که بداني و قبول کني محدوديت را و اميدوار شوي به ظرفيت‌هاي نهفته همين حدود. ظاهرا خير! اين را جوانان نشان دادند. من اعتراف مي‌کنم که مثل آنها نمي‌توانم به دنبال راي‌ام بدوم. نفس ندارم. آن نسل سومي نمي‌داند که تجربيات آدم را از نفس مي‌اندازد. نمي‌داند که خاطره‌ها آدم را بدبين، بيزار و خسته مي‌کند. اصلا راي‌ام مال تو. نخواستم.‌اي کاش به دنبال راي‌اش نمي‌دويد تا کهنسالي من اينقدر مشهود نبود.‌اي فرياد: اين همان دختري است که مي‌گفتم بي‌هويت، هماني که برايش وعظ مي‌کردم که «اصولا به لحاظ ايدئولوژيکي» يا «اساسا نسل بحران زده شما….». عجب ! دارد از من جلو مي‌زند و من افتاده‌ام به نفس‌نفس. آمدم نگهش دارم تا باز برايش موعظه کنم: «اساسا»… تا معلوم نشود از او عقب افتاده ام: «اصولا»… مگر مي‌شود به نام زندگي مُرد؟ مگر مي‌شود بي‌ايمان، جان داد؟ مگر مي‌شود بي‌عقيده زد به خيابان. مگر مي‌شود به سياست بي‌اعتنا بود و اينچنين دنياي کهن سياست را به ترديد و شکاف انداخت. براي جيغ و بوق و رنگ شايد بشود اما پس از آن که اين هر سه ممنوع شد باز چرا آمد، به نام چي آمد، با تکيه بر کي؟ ‌اي کاش نمي‌آمد. اگر نمي‌آمد من هنوز مي‌توانستم برايش موعظه کنم و درس اخلاق و ضرورت داشتن عقيده و… حالا چي؟ موجوديت جديدي سر زده است و من نمي‌شناسمش. شبيه ديروز نيست.نه در رفتار سياسي‌اش و نه در کليشه‌هاي عقيدتي‌اش. اين نسلي که سومش مي‌خوانند پراگماتيسم، کم حافظه و مدعي…مرا با حجم سنگيني از خاطره و روياها تجربه جا گذاشته است. وايسا، ايست!
مي‌خواهم به تو آگاهي بدهم. کجا؟ و حالا مانده‌ام روي دست خودم. نه مي‌توانم به ديروز تجربه‌هايم مباهات کنم و نه به امروز سبکبالي‌ام. تجربه‌اي که مرا از فرط راديکاليسم به محافظه کاري کشانده است. حضور پا به پاي اين جواناني که نسل سومي‌اش مي‌نامند و به نام زندگي و براي زندگي خطر مي‌کنند کار شاقي است. نه مي‌توانم دنبال آنها راه بيفتم و نه ديگر آنها به دنبال من خواهند آمد. بر مي‌گردم به خانه. روشنفکر عرصه عمومي؟ شهروندي خواهان پس گرفتن راي خويش؟هيچ‌کدام. مي‌روم تا اطلاع ثانوي عارف مي‌شوم. بعدها خواهند گفت:عجب هشياري‌اي حتي اگر امروز بگويند:‌اي آدم بزدل !هميشه همينجور بوده است. اين نسل سومي ِ شلاق به‌دست اين را نمي‌داند.

منتشرشده در: on آگوست 10, 2009 at 6:45 ق.ظ یک نظر بنویسید

تاريخ تكرار مي‌شود

اين جمله‌ي «تاريخ تكرار مي‌شود» را امروز به كرات مي‌شنويم و مي‌خوانيم، چه در وبلاگ‌ها و چه در كامنت‌ها. با نگاهي هرچند گذرا به گذشته مي‌توان به راز نهفته در پس اين جمله پي برد. حتي اشعاري بعضاً اجتماعي كه در گذشته سروده شده‌اند، برازنده‌ي ايران امروز هستند. تاكيد كردم «اجتماعي» چون معمولاً اين گونه اشعار تنها به همان دوره‌اي كه سروده شده‌اند، تعلق دارند.

امروز شعر «سگ‌ها و گرگ‌ها» سروده‌ي شاعر فقيد مهدي اخوان ثالث را براي تمام دوست‌داران شعر و ادب منتشر مي‌كنم، باشد كه مرهمي براي آلام امروزمان باشد. در همين جا هم يادي مي‌كنم از اين شاعر بزرگوار و اينكه چه غريبانه در مقبره‌اي محقر در خراسان آرميده اما آناني كه مي‌خواهند حتي نامي از او باقي نماند، بايد بدانند كه او در قلب‌هايمان جاي دارد.

سگ‌ها و گرگ‌ها

هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش ِ مثقال، مثقال
فرستد پوشش ِ فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبه‌ی بی‌روزن ِ شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه‌های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده‌های برفها، باد
روان بر بالهای باد، باران؛
درون ِ کلبه‌ی بی‌روزن ِ شب،
شب ِ توفانی ِ سرد ِ زمستان.

آواز سگ‌ها:

- « زمین سرد است و برف آلوده و تر،
هوا تاریک و توفان خشمناک است؛
کشد – مانند گرگان – باد، زوزه،
ولی ما نیکبختان را چه باک است؟ »

- « کنار ِ مطبخ ِ ارباب، آنجا،
بر آن خاک‌ارّه‌های نرم خفتن،
چه لذت‌بخش و مطبوع است؛ وآنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن »

- « وز آن ته‌مانده‌های سفره خوردن، »
- « وگر آن‌هم نباشد، استخوانی. »
- « چه عمر راحتی، دنیای خوبی،
چه ارباب عزیز و مهربانی! »

- « ولی شلّاق!… این دیگر بلایی‌ست… »
- « بلی، امّا تحمل کرد باید؛
درست است اینکه الحق دردناک است،
ولی ارباب آخر رحمش آید،

گذارد، چون فروکش کرد خشمش،
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخم‌هامان را و ما این –
محبت را غنیمت می‌شماریم… »

۲
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف ِ کلبه‌ی بی‌روزن ِ شب،
شب ِ توفانی ِ سرد ِ زمستان،
زمستان ِ سیاه ِ مرگْ مرکب

آواز گرگ‌ها:

- « زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشم‌گین است
کشد – مانند سگ‌ها – باد، زوزه،
زمین و آسمان با ما به کین است »

- « شب و کولاک ِ رُعب‌انگیز و وحشی،
شب و صحرای وحشتناک و سرما؛
بلای نیستی، سرمای پرسوز،
حکومت می‌کند بر دشت و بر ما. »

- « نه ما را گوشه‌ی گرم ِ کُنامی،
شکاف کوهساری، سرپناهی؛ »
- « نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان
در آن آسود، بی‌تشویش، گاهی. »

- « دو دشمن در کمین ِ ماست؛ دایم
دو دشمن می‌دهد ما را شکنجه.
برون: سرما، درون: این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه. »

- « و… اینک… سومین دشمن… که ناگاه
برون جست از کمین و حمله‌ور گشت.
… سلاح آتشین… بیرحم… بیرحم
… نه پای رفتن و نی جای برگشت… »

- « بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
که این خون، خون ِ ما بی‌خانمانهاست.
که این خون، خون ِ گرگان گرسنه‌ست
که این خون، خون ِ فرزندان صحراست »

- « درین سرما، گرسنه، زخم‌خورده،
دویم آسیمه‌سر بر برف، چون باد.
ولیکن عزّت ِ آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد. »

 پي‌نوشت: امروز چه كم‌اند سگاني كه دل به ته‌مانده‌هاي سفره‌ي ارباب‌وارها دارند و چه بسيارند آزادگاني كه عزت آزادگي را نگهبانند و در اين راه سينه‌ي خود را در مقابل گلوله‌هاي اين ارباب‌وارها سپر مي‌كنند تا از آزادي و آزادگي محافظت كنند. ما جزو كداميم: جزو سگ‌ها يا جزو گرگ‌ها؟

منتشرشده در: on آگوست 6, 2009 at 11:28 ق.ظ (2) دیدگاه

تحريم سياسي

مطلب اول اینکه انگلستان دو نفر از دیپلمات‌های ایران در انگلستان را اخراج کرد. جالب است که نخست وزیر انگلستان از اخراج صحبت می‌کند و یکی از نمایندگان مجلس ایران از فراخوانی این دو دیپلمات ازسوی دولت ایران و نه اخراج آنها سخن می‌گوید. با توجه به اینکه دروغ در سطوح بالای حکومت ایران به یک اصل اخلاقی تبدیل شده است من به نوبه خود نتیجه می‌گیرم این نماینده مجلس در حال دروغ گفتن است و شاید به زعم خودش حتی از قبل این دروغ گفتن ثوابی هم برای آخرتش جمع می‌کند.

مطلب دوم اینکه خانم شیرین عبادی خواهان تحریم سیاسی ایران شده است که به نظر من خواسته کاملا درستی است. حتی بنده یک قدم پیش‌تر رفته و از همه کشورهای جهان می‌خواهم که دولت ایران را به رسمیت نشناسند. در پایان درود می‌فرستم به روح بلند شهدای روزهای اخیر.

منتشرشده در: on ژوئن 24, 2009 at 1:35 ب.ظ یک نظر بنویسید

بيانيه دكتر عبدالكريم سروش درخصوص انتخابات رياست جمهوري

دكتر عبدالكريم سروش درخصوص انتخابات رياست جمهوري اخير بيانيه‌اي به اين مضمون منتشر كرده‌اند:

بنام خدا

باز این چه ابر بود که مارا فروگرفت       تنها نه من،گرفتگی عالمست این

یکدم نگاه کن که چه برباد میدهی            چندین هزار امید بنی آدمست این

چندین هزار امید بنی آدم را بر باد دادند و قومی را داغدیده و دردمند کردند و پای اهانت بر شعور و غرورشان نهادند و دست خیانت در صندوق امانت‌شان بردند و با نیرنگ و فریب، باطلی را بجای حق نشاندند تا دوباره عزت و کرامت را پایمال جهالت کند و نام را به ننگ بفروشد و فرومایگان را بر کرسی ریاست بنشاند و دروغ و دغل در کار مدیریت کند و خرافه بگسترد و سفاهت بپرورد و از چاههای نفت بردارد و در چاههای جمکران بریزد وآزادی را خفه کند و آگاهی را بکشد و استبداد دینی و قرائت فاشیستی از دین را قوام بخشد و دیانت را ملعبه دست سیاست کند و سرهنگان را بر فرهنگ بگمارد و فرهنگیان را بدست سرهنگان بسپارد و دست تطاول در حقوق مردم دراز کند و پشت به قبله حقیقت، بسوی خدای خدیعت نماز کند.

هیچ چیز مهیب‌تر از زخمی کردن غرور یک قوم نیست. سرمایه اعتمادشان را  ستاندن و آب دهان برویشان افکندن. پلیدی و بیشرمی ازین بیشتر نمیشود. آدمیان دزدی و دغلی را تحمل میکنند اما اهانت مکرر به عزت و کرامت‌شان را هرگز.

اینک روح مجروح و غرور رنجور ایرانیان بجوش آمده است و تا ننگ آن خیانت زدوده نشود و تا غاصبان بدست عدالت سپرده نشوند التهابشان فرو نمی نشیند.

و البته جای هیچ نومیدی نیست، “که بد بخاطر امیدوار ما نرسد”. اجتماع هزار در هزار زنان و مردان حق‌جو و مطالبه‌گر پنجره‌های امید را بر تاریخ آینده ما گشوده است و نوید گشایش بکار فروبسته ما میدهد.

اسم اعظم بکند کار خود ایدل خوش باش        که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

بحقیقت اسم اعظم، شما حق‌جویانید که دیو تیره‌بختی را از تخت سلیمان به زیر میکشید و با عصای موسوی، دولت فرعونی و شعبده سامری را به دو نیم میزنید و حکومت ارعاب و تزویر و چماق و نفاق را با فریادهای جگرشکافتان درهم‌می‌شکنید.

استبداد دینی غرور وشعور شما را به تمسخر و توهین گرفته است و خشم مقدس شما خاموش نمی‌نشیند تا امانت حق و رای را از غاصبان خاین بستاند و به کاردانان امین بسپارد. نقد، تقوای سیاست است و حق‌جویی فضیلت دوران ماست و شما این فضیلت را فرو نمی‌نهید.

همت پاکان دو عالم و بخشایش ارواح مکرم با شماست، “با همه کروبیان عالم بالا”.

درین معرکه حق و باطل و جنایت و شهادت آیا مشایخ و مراجع عظام احساس تکلیف نمی‌کنند که با قلمی و قدمی  “بازار ساحری و ناموس سامری و قلب ستمگری” را بشکنند؟

شمس و قمر این حرکت یعنی آقایان موسوی و کروبی نیز نیک می‌دانند که “صحبت حکام ظلمت شب یلداست” و بر در ارباب بی‌مروت دنیا نشستن که

“خواجه کی بدرآید” شرط خردورزی و سیاست‌ورزی نیست. به سواد اعظم روآورند که اسم اعظم درآنجاست. “نور ز خورشید خواه بوکه برآید”.

اینک که فساد و خیانت، ظاهر و عریان از پرده بدر افتاده است من هم در پایان نصیحتی از زبان باباطاهر عریان برای حاکمان  دارم:

مکن کاری که برپا سنگت آیو                   جهان با این فراخی تنگت آیو

چوفردا نومه خونون نومه خونند                تو نومه خود ببینی ننگت آیو

در توبه هنوز بازست. آب رفته را بجوی باز گردانید. قرعه فال بنام شما زده‌اند و امانتی را که آسمان نتوانست کشید بر شانه‌های شما نهاده‌اند. به عهد امانت وفا کنید و در زمره جهولان و ظلومان منشینید.

حقا کزین غمان برسد مژده امان             گر سالکی بعهد امانت وفا کند

عبدالکریم سروش

خرداد 1388

منتشرشده در: on at 9:00 ق.ظ یک نظر بنویسید